لیاقت شهادت
![]()
![]()
غلامرضا تختی (۵ شهریور ۱۳۰۹ در تهران - ۱۷ دی ۱۳۴۶ در تهران) همچنین مشهور به لقب «جهانپهلوان»، کشتیگیر ایرانی و در فرهنگ ورزشی ایران، نماد پهلوانی است.[۱] تختی در المپیک ۱۹۵۶ ملبورن به همراه امامعلی حبیبی نخستین مدالهای طلای تاریخ ورزش ایران در بازیهای المپیک را کسب کرد. او با یک مدال طلا و دو مدال نقرهٔ المپیک، دو طلا و دو نقرهٔ قهرمانی جهان و یک طلای بازیهای آسیایی در فهرست برترینهای قرن فیلا در جایگاه سیزدهم قرار دارد.[۲] او یکی از سه کشتیگیر ایرانی (در کنار امامعلی حبیبی و عبدالله موحد) است که تصویر آنها در تالار افتخارات فیلا نصب شده است.[۳]
مزار تختی در ابن بابویه شهر ری واقع شدهاست
زندگی:
غلامرضا تختی در محله خانیآباد در جنوب تهران از خانواده ای تهرانی زاده شد. اجداد وی اهل استان همدان بودند.[۵] با تبدیل شدن او به یک «قهرمان ملی»، گاه داستانهایی دربارهٔ او گفته میشود که لزوماً صحت تاریخی ندارند.[۶] در ایران از تختی به عنوان «جهانپهلوان» یاد میشود. کتابهای زیادی در وصف او تألیف شده است، فیلمی سینمایی در مورد وی ساخته شده، حتا تندیسی از وی ساخته شده و در میدان تجریش در شهر تهران نصب شده است. به افتخار او هر ساله به بهترین کشتیگیران ایران «جایزه غلامرضا تختی» اهدا میشود.[۶] تختی در طول زندگی خود به کارهای عامالمنفعه پرداخت و خدماتی به محرومان کرد. وی عضو جبهه ملی ایران بوده و در نهضت ملیشدن نفت در ایران فعالیت داشت.[۱] [۶]
حاج قُلی، پدربزرگ غلامرضا تختی، در محلهٔ خانیآباد، از اربابان خانی آباد و یخچال دار شناخته شده تهران بود. در دکانش بر روی تخت بلندی مینشست و به همین سبب در میان اهالی خانیآباد به «حاج قلی تختی» شهرت یافته بود. همین نام بعدها به نام خانوادگی آن ها تبدیل شد. ارباب رجب، پدر غلامرضا تختی، یخچال دار ورشکسته بود که زود درگذشت و او را با تنگدستی یتیم گذاشت (زمینهای یخچال ارباب رجب دقیقاً از راه آهن میگذرد که حکومت رضاشاه برای احدث راه آهن زمینهای ارباب رجب را خریداری میکند).
غلامرضا تختی در ۵ شهریور ۱۳۰۹ در محلهٔ خانیآباد در جنوب تهران به دنیا آمد. او دو برادر و دو خواهر داشت که همهٔ آن ها از وی بزرگتر بودند. وی تحصیلات ابتدایی را در دبستان حکیم نظامی تهران گذراند و پس از گذراندن اول متوسطه در دبیرستان منوچهری تهران ترک تحصیل کرد. تختی همراه کار، به ورزش زورخانهای و کشتی نزد پهلوان سید علی حق شناس پهلوان اول ایران و پایتخت میپرداخت. او در سال ۱۳۲۷ به خدمت سربازی رفت و در ۲۵ مهر همان سال در اداره راهآهن استخدام شد. وی پیشینهٔ کار در شرکت نفت مسجد سلیمان را هم داشت.[۴]
او در ۳۰ بهمن ۱۳۴۵ با شهلا توکلی ازدواج کرد. حاصل این ازدواج پسری به نام بابک بود که در ۱۱ شهریور ۱۳۴۶ به دنیا آمد.[۴] یکی از جاهایی که تختی همیشه میرفت، گلفروشی رز نزدیک چهارراه تختجمشید (طالقانی کنونی) بود. این گلفروشی هنوز هم هست. تختی گلهای باغچهٔ خانهاش را میچید و دسته میکرد و میبرد گلفروشی رز که فروش برود. اما هربار که گذرش به آنجا میافتاد، مردم دور و برش را میگرفتند و با او گرم حرف زدن میشدند. تختی هم میخواست مهربانی آنها را جبران کند. همین بود که از دهتا دستهٔ گل، یک دسته هم به گلفروشی نمیرسید. تختی با ماشین بنز سفیدی که داشت میرفت گلفروشی. میگویند بچه مدرسهایها میآمدند تکیه میزدند به ماشین و کنار او عکس یادگاری میگرفتند. گلفروش حرص و جوش میخورد و از تختی میخواست که خودش را از بچهها و مردم پنهان کند. تختی گوش نمیکرد و میگفت: «مردم برای دیدن من آمدهاند؛ چرا باید خودم را پنهان کنم؟»[۷]
یکی از رویدادهای زندگی تختی، پیشنهاد به او برای بازی در فیلم سینمایی بوده است. فردین که از دوستان تختی بود، او را برمیانگیزد که بازیگر سینما بشود. فردین به او میگوید: «بلوری بازی کرد، تو هم بیا و بازی کن.» حتا پیشنهاد میدهند در فیلمهای تبلیغاتی بازی کند. به تختی پیشنهاد تبلیغ عسل میدهند. میگوید: «من با خوردن عسل پهلوان نشدم! خاک و خُل خوردم و خوراکم نان و پنیر بود و با سختیها ساختم و تمرین کردم تا به جایی رسیدم.»[۷]
تختی در ۱۷ دی ۱۳۴۶ در اتاقش در هتل آتلانتیک تهران درگذشت. او دو روز قبل از مرگش یعنی ۱۵ دی، وصیتنامه اش را در دفترخانه اسناد رسمی شماره ۲۰۲ تحت شماره ۳۴۲۸ و با تعیین کاظم حسیبی به عنوان سرپرست فرزندش بابک (که تنها ۴ ماه داشت)؛ به ثبت رسانده بود.[۲] دربارهٔ دلایل مرگ او اختلاف نظرهای زیادی وجود دارد.
براساس اخبار منتشره در روزنامههای اطلاعات و کیهان ۱۸ دی ۱۳۴۶ غلامرضا تختی به خاطر وجود اختلافات خانوادگی با همسرش مرحوم شهلا توکلی[۱] خودکشی کرده است.[۸] از انگیزههای ممکن برای خودکشی، مواردی چون ناکامیهایش در مسابقات در پایان عمر ورزشی تختی نام برده میشود.[۹] با این حال عدهای از دانشوران مرگ وی را مشکوک میدانند. این عقیده که ساواک او را به دلیل محبوبیت زیاد و عدم وفاداری به نظام وقت ایران به قتل رسانده است، در بین مردم شیوع داشته.[۶] غلامرضا تختی از سال ۱۳۴۲ بارها به ساواک احضار شد. اطرافیان شاه با ناکامی از نزدیک کردن او به دربار و حکومت، فشارها را بر تختی افزایش دادند. تختی حتا در مواردی از ورود به ورزشگاهها منع می شد. او پس از دوری دوساله از رقابتهای ورزشی برای چهارمین بار در بازیهای المپیک شرکت کرد و برای نخستین بار در این بازیها مدالی کسب نکرد. میرزایی با استناد به اسناد به جا مانده بیان میکند که ظاهراً حکومت میل داشت تختی بدون تمرین و آمادگی جسمی و روحی در میدان حاضر شود و با شکست خوردن، محبوبیتش در میان مردم را از دست بدهد. از سوی دیگر مردم نیز خواهان شرکت او در مسابقات جهانی بودند.[۱۰]
در چنین شرایطی تختی در سال ۱۳۴۵ هم در بازیهای جهانی تولیدو شرکت کرد و بار دیگر دست خالی به ایران بازگشت. برخلاف تصور و انتظار طرفداران شاه، محبوبیت تختی پس از دو ناکامی او نه تنها کمتر نشد که افزایش هم یافت.[نیازمند منبع]
جلال آلاحمد دربارهٔ مرگ او چنین نوشت: «از آن همه جماعت هیچکس، حتی برای یک لحظه، به احتمال خودکشی فکر نمی کرد.»[۱۱] عدهای معتقدند، تختی اگر خودکشی هم کرده باشد مسئولیت آن با حکومت شاه است که با فشارها و تنگناهایی که برایش به وجود آورد او را به این سمت سوق داد.[۱۲]
تختی کشتی باستانی را در سال ۱۳۲۴ در زورخانه پهلوان سید علی آغاز کرد. [۱۳] او در سال ۱۳۲۹ در ۲۰ سالگی به عضویت باشگاه پولاد در آمد و به صورت حرفه ای زیر نظر حبیبالله بلور کشتی آزاد را برای شرکت در مسابقات قهرمانی آغاز کرد.[۲] و در همان سال نخستین قهرمانی کشور خود را کسب کرد. تختی در رقابتهای قهرمانی کشور طی سالهای ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۸ هشت بار قهرمان کشور شد. او در سال ۱۹۵۱ در مسابقات قهرمانی جهان هلسینکی در دستهٔ ۷۹ کیلو به مدال نقره رسید، وی و سه همتیمیش؛ محمود ملاقاسمی (نقرهٔ ۵۲ کیلو)، محمدمهدی یعقوبی (برنز ۵۷ کیلو) و عبدالله مجتبوی (برنز ۷۳ کیلو)،[۱۴] برندگان اولین مدالهای بینالمللی تاریخ کشتی ایران بودند. او سال بعد در المپیک هلسینکی مدال نقرهٔ خود را در ۲۲ سالگی تکرار کرد. چهار سال بعد در المپیک ۱۹۵۶ ملبورن در یک وزن بالاتر؛ ۸۷ کیلوگرم، بهتر ظاهر شد و به همراه امامعلی حبیبی نخستین مدالهای طلای تاریخ ورزش ایران در المپیک را کسب کردند. تختی در مسابقات قهرمانی جهان ۱۹۵۹ تهران، ۱۹۶۱ یوکوهاما و ۱۹۶۲ تولیدو به ترتیب به دو مدال طلا و یک مدال نقره رسید. در المپیک ۱۹۶۰ رم هم با ۵ پیروزی با ضربهٔ فنی و یک شکست با امتیاز از عصمت آتلی ترک مدال نقرهٔ وزن ۸۷ کیلو را گرفت. وی که کشتی را از میانوزن آغاز کرده بود با افزایش وزن خود به دستههای بالاتر رفته و از سال ۱۹۶۲ به دستهٔ ۹۷ کیلوگرم پا گذاشت، اما مشخص شد که رقابت در این وزن برای قهرمان پا به سن گذاشته دشوار است و او در المپیک ۱۹۶۴ توکیو با شکست از احمد آئیک ترک و مساوی با سعید مصطفائف بلغار به مقام چهارم قناعت کرد.[۱۵]
وایکینگ پالم سوئدی، عادل آتان ترک، بوریس کولایف روس، پت بلر آمریکایی، دیتریش آلمانی، ویچزیستیوک روس، عصمت آتلی ترک، حسن کنگور ترک، الکساندر مدوید بیلورس از شوروی و احمد آئیک ترک مهمترین رقیبان تختی در ۱۴ سال حضور وی در عرصه بینالمللی بودند.
غلامرضا تختی هم چنین سه بار قهرمان کشتی پهلوانی و پهلوان اول ایران شده بود.[۲]
المپیک ۳عدد - جهانی ۴عدد- بازیهای آسیایی۱عدد.
غلامرضا تختی از سال ۱۳۳۰ وارد فعالیتهای سیاسی شد.[۱۶] او ابتدا در حزب زحمتکشان ملت ایران به رهبری ملکی و بقائی عضو بود و پس از انشعاب ملکی و خُنجی از بقائی به حزب نیروی سوم پیوست در جریان اختلاف میان محمدعلی خنجی و خلیل ملکی او پس از شنیدن نظرات طرفین به اتفاق اعضای سازمان ورزشکاران به دکتر خنجی و دکتر حجازی پیوست[۱۷] و پس از تأسیس حزب سوسیالیست به عنوان قائم مقام دبیرکل حزب (دکتر خنجی) انتخاب شد. ضمناً در سازمان ورزش حزب به همراه حسن خرمشاهی (مسئول سازمان ورزش حزب) فعالیت میکرد.
غلامرضا تختی پس از کودتای ۲۸ مرداد در کمیته ورزشکاران نهضت مقاومت ملی نیز علاوه بر حزب سوسیالیست فعالیت داشت و پس از تشکیل جبهه ملی دوم در سال ۱۳۳۹ به این سازمان وارد شد و از سوی کمیته ورزشکاران به کنگره و از سوی منتخبین کنگره به شورای مرکزی جبهه ملی ایران راه یافت.[۱۸][۱۹]
با توجه به علاقه و رفت آمد تختی در جبهه ملی ایران و ریاست سازمان ورزشکاران و عضویت در شورای مرکزی جبهه ملی او، مهندس حسیبی، را سرپرست پسرش - بابک - میکند. روزی هم که هواداران دکتر مصدق برای دیدن او به احمدآباد رفتند، تختی پیشاپیش آنها با عکس بزرگی از مصدق که در دست داشت، جلودار کاروان بود. دلخوری تختی از خاندان پهلوی، تا اندازهای به روزگار نوجوانی او بازمی گشت. پدر تختی یخچال طبیعی داشت و از این راه گذران میکرد. اما یخچال در طرح خیابانکشیهای رضاشاه میافتد و پدر تختی ناچار میشود یخچال را به بهای اندکی به دولت بفروشد. این پیشامد خانوادهٔ آنها را ورشکست و آواره میکند، تا بدانجا که ناگزیر میشوند دو شب را در کوچه بخوابند. به هر روی، رویداد تلخی بود که اثر بسیار بدی بر تختی گذاشت و هرگز نتوانست خاطرهٔ گزندهاش را فراموش کند. بهویژه که زمانی نمیگذرد که پدرش آزرده از آن چه پیش آمده بود، بیمار میشود و درمیگذرد.[۷]
رفت و آمدهای غلامرضا تختی به جبهه ملی و عضویت در شورای مرکزی آن باعث گردید تا از سوی ساواک به عنوان یک «ناراضی» شناخته شود. از این روی، دستگاه ورزشی بنا به تصمیم سازمان امنیت و اطلاعات کشور، از تمرینهای تختی جلوگیری میکرد و به هر شکل میکوشید تا از حضور او در مجامع ورزشی بینالمللی که با استقبال کنفدراسیون دانشجویان ایرانی روبرو میشد، جلوگیری کند.
هنگام درگذشت محمد مصدق در تاریخ ۱۴ اسفند ۱۳۴۵، غلامرضا تختی به تهدید مأموران نظامی و امنیتی مبنی بر خودداری از سفر به احمدآباد گوش فرانداد و به افسران میگفت «دستگیرم کنید».[۱]
در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۴۱ زلزله مهیبی به قدرت ۷٫۲ ریشتر، به ویرانی کامل شهر بوئین زهرا و روستاهای دشت قزوین انجامید. بر اثر زمینلرزه بوئینزهرا حدود بیست هزار نفر کشته و هزاران خانواده نیز بیخانمان شدند.[۲۰] به پیشنهاد کیهان ورزشی و روزنامه کیهان قرار شد او برای زلزلهزدگان کمک جمع کند.[۲۱]
تختی قبول کرد و صندوق بهگردن از پارک ساعی در خیابان پهلوی تا تالار کیهان در خیابان فردوسی را پیاده پیمود. با بلندگو شخصاً از مردم میخواست تا به هموطنان زلزلهزدهشان هر چه در توان دارند، کمک کنند. زنان گوشواره و گردنبند و انگشتر و مردان پول اهدایی خود را به صندوق آویزان از گردن تختی میانداختند.[۲۲] واکنشها چنان باورنکردنی بود که بلافاصله موج بزرگی از نیکوکاران بهراه افتادند و دهها کامیون به وی سپرده شد.[۱]
تاکنون در مورد غلامرضا تختی قصیدهها و کتابهای متعددی نوشته شده و فیلمهای مستند و حتا سینمایی نیز از زندگی وی ساختهاند. پس از مرگ وِی، اقدامات گوناگونی برای گرامیداشت وی انجام گرفت و حوادثی (نظیر خودکشی هواداران و...) در واکنش به مرگ او در میان طبقات مختلف جامعه، رخداد. از آنجمله میتوان به اینها اشاره کرد.
کیهان ورزشی که در آنروزها تنها نشریه ورزشی ایران بود، در واکنش به مرگ تختی تیتر زد: «دلِ شیر، خون شده بود».[۲۳]
با انتشار خبر مرگ غلامرضا تختی، هفت تن در شهرهای مختلف ایران خود را کشتند که از همه فجیعتر، قصابی در کرمانشاه بود که خود را به قناره آویخت. وی قبل از مرگ یادداشت بزرگی بر شیشه مغازهاش چسبانده بود که «جهان بی جهانپهلوان ماندنی نیست».[۱]
در اردیبهشت ۱۳۵۹ به منظور بزرگداشت مسابقاتی برای یادبود وی بنا نهاده شد که تاکنون به نام جام جهانپهلوان تختی ادامه داشتهاست. در اولین دوره این مسابقات، قهرمانان زیادی از سرتاسر جهان حضور یافتند که از جمله آنها احمد آئیک، عصمت آتلی، الکساندر مدوید، پتکوف سیراکف، سعید مصطفیاف میتوان نام برد.[نیازمند منبع] این مسابقات که معمولاً در اواخر زمستان برگزار میشود، مهمترین تورنمنت بینالمللی کشتی سالیانه در ایران است.

ای شهیدان ، عشق مدیون شماست هرچه ما داریم از خون شماست
ای شقایق ها و ای آلاله ها دیدگانم دشت مفتون شماست
«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً، بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ""زنهار مپندارید كه آنان كه در راه خدا كشته شدهاند مردگانند. نه، بلكه زندهاند و نزد پروردگار خود روزى ميخورند.
طبق رسم همیشگی دیدار رهبر معظم انقلاب با خانواده شهدا، این بار معظم له به دیدار خانواده های شهدای مدافع حرم رفتند.
در دیدار یکی از خانواده های شهید مدافع حرم، عکس شهید را به حضرت آقا می دهند تا زیر عکس را امضا کنند. نگاه رهبر انقلاب به دو بیتی زیر عکس می افتد و شروع به خواندن شعر می کنند. ناگهان در مصرع پایانی اشک از چشمانشان جاری می شود:
ما سینه زدیم و بی صدا باریدند ************ از هرچه که دم زدیم، آنها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم ************ از آخر مجلس، شهدا را چیدند
سپس نام شاعر این دو بیت را سوال می کنند. ایشان بعد از این صحنه درخواست می کنند که این عکس نزدشان بماند.
خطاب به آقایمان امام خامنه ای(حفظه الله)
از اشک شما ارض و سما باریدند *** بر آه شما انس و ملک نالیدند
گفتند همه فدای اشکت آقا *** تصویر شما را شهدا بوسیدند
آقا خودتان حضرت خورشیدهستید *** ازنور شما ستاره ها تابیدند
در مجلس خوبان شهدا هم بودند *** اما همگان گردشما چرخیدند
از اول و آخر مجلس ،شهدا *** آقای جهان سیدعلی را چیدند

فرماندهای که برای نیروی هوایی پدری کرد

۱۵ دیماه مصادف است با سالروز شهادت سرلشکر منصور ستاری، فرمانده توانمند نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و تنی چند از مسئولان این نیرو در یک سانحهی هوایی در سال ۱۳۷۳. رهبر انقلاب که خود در مراسم تشییع این شهیدان شرکت کردند، در مناسبتهای مختلفی از ایشان و بهویژه شهید ستاری تجلیل کردهاند. ایشان فرمودهاند: «شهید منصور ستارى - حقیقتاً یک نخبه بود؛ هم از لحاظ فکرى، ذهنى، علمى و عملیاتى، هم از لحاظ انگیزه و ایمان و حضور در عرصههاى دشوار. خداوند انشاءالله شهید ستارى عزیزمان را با اولیائش محشور کند»؛ «شهید ستاری در میدانهای جنگ، بارها تا مرز شهادت پیش رفت و پیوسته در طلب شهادت بود. او شب و روز نمیشناخت و تمامی لحظات زندگی خود را وقف خدمت به اسلام و نظام اسلامی کرده بود.» پایگاه KHAMENEI.IR همزمان با بیستمین سالروز شهادت ایشان در گفتاری از امیر سرتیپ خلبان حبیب بقائی، فرمانده پیشین نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به بیان ویژگیهای شخصیتی سرلشکر ستاری پرداخته است.
نخستین آشنایی من در سال ۱۳۴۸ وارد دانشکدهی افسری شدم. آن زمان، شهید ستاری سال سوم دانشکده بودند. ایشان سال ۴۶ وارد دانشکدهی افسری شدند و سال ۴۹ فارغالتحصیل شدند. شهید بزرگوار ستاری به عنوان افسر پدافند به نیروی هوایی منتقل شدند؛ به دلیل اینکه سواد علمی ایشان بالا بود، افسر رادار شدند. بچههای رادار معمولاً مثل خلبانها از سرعت عمل بسیار بالایی برخوردارند. شهید ستاری و دوستانشان از این جمع بودند.
حضرت آقا، شهید ستاری را خیلی زیاد دوست داشتند و جملات زیبا و نفیسی در رابطه با ایشان مطرح فرمودند. شهید ستاری همیشه میگفتند که حضرت آقا این را از ما خواسته و ما باید انجام بدهیم.
فرماندهی که برای نیروی هوایی پدری کرد اخلاق و رفتار و منش شهید ستاری به گونهای بود که حکم پدر برای بقیه داشت. اختلاف سنی زیادی با هم نداشتیم، ولی همه احساس میکردند که ایشان مثل پدر همهی ما هستند. بسیار خوشاخلاق، خوش برخورد و مهربان بودند. ضمن اینکه موهایشان هم یک مقداری سفید بود، ولی جوان بودند. آدم احساس میکرد یک فرزند با پدرش صحبت میکند. این بود که ما ایشان را دوست داشتیم و همیشه عزت و احترامی در حد تکریم بینهایت برای ایشان قائل بودیم. خدا رحمت کند شهید عباس بابایی هم این تأکید را داشتند. ایشان یک چنین شخصیتی برای همهی ما بودند.
از ابتدای پیروزی انقلاب، جهاد خودکفایی زیر نظر حضرت آقا در خصوص موشک هاگ کار میکردند. دستورات آن را حضرت آقا فرمودند. هنوز هم مشغول هستند و دارند وسایل و قطعات موردنیاز را میسازند. بخش اعظم این فرهنگ علمی، مرهون شهید ستاری است.
با کارهای کوچک اقناع نمیشد شهید ستاری یک انسان پرتلاش، فعال و اهل مطالعه بود. تمام ایام که مجلات خارجی مرتبط با نیروی هوایی چه در بخش آفند چه در پدافند ترجمه میشد و در اختیار پایگاهها و واحدها قرار میگرفت، ایشان همهی آنها را مطالعه میکردند. بالطبع خود ایشان اطلاعات کامل و جامعی از همهی سامانهها داشتند. شخصیتی بود که با کارهای کوچک اقناع نمیشد. بعضی انسانها مثل نور میتابند. یعنی تفضل خدا هم شامل حالشان میشود. بعضی از کارهای ایشان را بعد از شهادت ایشان شنیدم. نقاشی هم میکردند. در خانه کارهای هنری با چوب هم انجام میدادند. یعنی لحظهای از زندگی را اجازه نمیداد که به بطالت بگذرد. شهید ستاری این جور شخصیتی بودند.
شهید ستاری یک انسانی بود که میخواست کارهای بزرگی انجام بدهد و بسترهایش را هم مهیا میکرد و این فرهنگ و این استعداد و این دانش و علم را ترویج میداد که تبدیل به یادگاری از آن دوران شد. دانشگاه هوایی شهید ستاری را بنیان کردند، اینجا آموزشگاه هوایی بود که تبدیلش کردند به دانشگاه و انواع و اقسام تخصصهای پیچیدهای که در نیروی هوایی وجود دارد مثل برق، مخابرات، ارتباطات، الکترونیک، مکانیک، متالوژی و هر رشتهای که در نیروی هوایی کاربرد دارد، در آنجا ایجاد کردند. الان دانشگاه هوایی شهید ستاری به عنوان یکی از دانشگاههای خوب و علمی است.
ماجرای طراحی و ساخت هواپیمای آذرخش شهید ستاری یک انسان به تمام معنا چند بُعدی بود. با اینکه فرمانده نیروی هوایی بود، ولی اقناع نمیشد. انسان وقتی در این سطح از معرفت، اخلاق، بینش دینی و آگاهی قرار میگیرد، باید در محضر خدا جوابگو باشد. روش ایشان اینگونه بود. مقداری را برای شما گفتم. ایشان ایستاد، آستین خود را بالا زد و هواپیمای آذرخش را ساختند. این هواپیما بعد از شهادت ایشان در محضر حضرت آقا پرواز کرد. فرزند ایشان هم آنجا شاهد پرواز این هواپیما بود که حضرت آقا آن نشان و مدال را به فرزندشان تقدیم کردند.
قبلاً نیروی هوایی تقریباً ۱۰۰ درصد وابسته بود. هر قطعهای را که شما در نظر بگیرید خارجی بود؛ ما قطعاتی در هواپیما داریم که بالای ۶۰ هزار دور میزند. از سانتریفیوژها هم بالاتر است. ایشان ایستاد و آنها را ساخت. ایشان در ساخت هواپیما دنبال کار موتور بود. مثلاً دستگاههای پرههای توربین هواپیما را به قیمت بسیار گزاف و چهار تا پنج برابر دست دوم از خارج به ما میفروختند. ایشان رنج میبرد. چون اطلاعات کامل و جامعی از همهی این موارد داشت؛ ناراحت بود که چرا برای خرید یک جنس مثلاً ۱۰۰ دلاری باید ۵۰۰ دلار پول بدهند. از نظر روحی همین شرایط برای من هم بود که ما توفیق پیدا کردیم هر چه ایشان میخواستند انجام بدهند، با تمام میل و رغبت پیگیری کنیم. ایشان به علم و دانش علاقهی بسیار زیادی داشتند.
ابتکار جالب شهید ستاری در عملیات والفجر ۸ ساعت ۳ بعد از ظهر ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ عراق به ما حمله کرد و خلبانان نیروی هوایی دو سه ساعت بعد از همدان پرواز کردند و ضربهی اول را به عراق زدند و فردای آن روز داستان ۱۴۰ فروندی رخ داد. نیروی هوایی نقش عظیمی در جنگ داشته است. هم در آفند و هم در پدافند. در پدافند، شهید ستاری نقش بسزایی داشتند. من در پایگاه هوایی دزفول بودم و تجربه کردم. هم رادار ما را زدند هم تکن ما. تکن یک دستگاهی هست که برای هواپیما امواجی ارسال میکند که فاصله و زاویه را به دست میدهد که مثلاً پایگاه اینجاست. اینها را زدند. شهید ستاری اینها را میدید و غصه میخورد. اینها مربوط به قبل از عملیات والفجر ۸ بود. کارهای مختلفی انجام شد؛ مثلاً اینکه موتور اصلی هاگ یک جا باشد و موشک آن جای دیگر و از جای دیگری کنترل شود. در عملیات والفجر ۸ کار بزرگی که ایشان انجام دادند، این بود که به بندر امام رفتند و از آنجا تا فضای ۳۰۰ مایلی را در عراق کنترل میکردند و هر هواپیمایی که به طرف منطقه پرواز میکرد را ایشان میدید.
عراقیها وقتی میدیدند که مثلاً یک موشک شلیک شده و هواپیما هم سقوط کرده و آثاری هم از تکرار و تداوم تشعشع رادار دیده نمیشود، برایشان سنگین بود. به نظر من حداقل ۳۰ فروند به وسیلهی این سامانه منهدم شدند. در آن عملیات توپهای ۳۵ میلیمتری و ۲۰ میلیمتری و موشکهایی که روی دوش قرار میگرفت، شلیک میکردند. ولی عامل اصلی سقوط هواپیماهای عراقی، هاگ بود. اسکایگارد و اورلیکن هم میزد. ولی آن کارهایی که به وسیلهی همکاری بین هاگ و رادار بندر امام انجام میشد، به وسیلهی شهید بزرگوار ستاری انجام شد. در عملیات کربلای پنج هم یک مقداری اینگونه عمل شد.
تغییر جریان جنگ در سال ۱۳۶۳ من در پایگاه دزفول بودم. خدا رحمت کند شهید بابایی تشریف آوردند و به من فرمودند که وسایل خودت را جمع کن، باید برویم امیدیه. آمدیم امیدیه و قرارگاه رعد تشکیل شد که مجموعهی آفند و پدافند بود. شروع آن از همین جا بود. از همین حرکت شروع شد. آنجا رفتیم و شهید ستاری و شهید بابایی در کنار همدیگر این قرارگاه را هدایت میکردند. از اینجا به بعد جریان جنگ عوض شد. این دو بزرگوار در کنار هم بودند و به حسب نیاز از وسایل و تجهیزات استفاده میکردند. همهی سیستمهای ذخیره را آوردند آنجا و در شیلترها ذخیره کرده بودند و به حسب نیاز بهرهبرداری میشد. شاید صنعت نفت در جنوب بخاطر این تدبیر حفظ شد. این بزرگوارها اینطور بودند. منابع حیاتی اقتصاد ما باید حفظ میشد و این مأموریت برای خود پایگاه طراحی شد.
تأسیس دانشگاه هوایی نیروی هوایی احتیاج به انواع و اقسام انسانهای تحصیلکرده داشت و این کمبود کاملاً در کشور مشهود بود. ایشان تصمیم گرفتند دانشگاه هوایی را با تخصصهای مختلف و متعدد بسازند و الان هم سالیانه برحسب نیاز دانشجویان دانشآموخته میشوند. در پایگاهها نیروهای بسیار بااستعداد، هم خلبان و هم فنی با سطح علمی بالا تربیت میشوند. مثلاً خلبانها به دلیل اینکه خلبانهای جنگی اینها را تربیت کردهاند، جسارت دیگری دارند. دانشجویان به دلیل اینکه مدارج بالاتری طی کردهاند، نسبت به قدیمیها به علم روز دانشگاه مجهز هستند و توانمندی بسیار بالایی دارند.
یکی از کارهای بزرگ نیروی هوایی که بعداً برنامه شد و توسعه دادند، بازسازی هواپیما بود که اوج آن ساخت هواپیمای آذرخش بود. اما فقط هواپیمای آذرخش نبود. انواع و اقسام وسایل و تجهیزات که در نیروی هوایی و پدافند کاربرد داشت، در آنجا ساخته میشد.
اولین حرکت برای انجام دستور خودکفایی رهبر انقلاب از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی، جهاد خودکفایی زیر نظر حضرت آقا در خصوص موشک هاگ کار میکردند. دستورات آن را حضرت آقا فرمودند. در همین جهاد خودکفایی هنوز هم مشغول هستند و دارند وسایل و قطعات موردنیاز را میسازند. بخش اعظم این فرهنگ علمی، مرهون شهید ستاری است.
علاقه رهبر انقلاب به شهید ستاری حضرت آقا، شهید ستاری را خیلی زیاد دوست میداشتند. من تصویری از حضرت آقا دارم که شهید ستاری بغل پای حضرت آقا میآیند و باز این به همان حرف من برمیگردد حکم پدری و فرزندی. مرید و مراد. من نمیدانم چه ادبیاتی به کار ببرم. این نشاندهندهی انس و الفت حضرت آقا با ایشان بود. حضرت آقا هم جملات زیبا و بیانات بسیار نفیسی در رابطه با ایشان مطرح فرمودند که در خور شأن ایشان است.
شهید ستاری همیشه میگفتند که حضرت آقا این را از ما خواسته و ما باید انجام بدهیم. ارتباط حضرت آقا و شهید ستاری در حکم پدر و پسری بود. مثلاً پدرشان از ایشان چیزی خواسته، فرمانی صادر کردند و ایشان حتماً باید اجرا کنند. مرتباً خدمت حضرت آقا شرفیاب میشد و دل آقا را خوشحال میکردند. استنباط من این است که حضرت آقا به نیروی هوایی علاقهی خاصی دارند. دلیلش هم این است که اعضای این نیرو ۱۹ بهمن ۵۷ در محضر حضرت امام بیعت کردند و در جنگ هم خوب عمل کردند. اگر ما شب و روز هم بدویم دنبال پویایی، دنبال استقلال، دنبال خودکفایی باشیم، باز هم کم است. ما بالاخره صاحب دیگری داریم که این ایام متعلق به حضرت صاحبالزمان است دیگر، ما خیلی کار داریم. باید الگو باشیم و این اتفاق به همین سادگی به دست نمیآید.
آخرین روزها من ۱۵ روز قبل از شهادت شهید ستاری خوابی دیدم و به ایشان گفتم که منصور جان یک مقدار مواظب باش. به هر حال این هواپیما زمین خورد و عین همان اتفاق در خواب من رخ داده بود. من هم رفتم دیدم، صحنهی خیلی غمانگیزی بود. اصلاً روح و روانم به هم ریخت. یک حالتی بود که من وقتی خواب میدیدم، تقریباً اتفاق میافتاد. نه یک مورد، دو مورد، زیاد بود. بعد مرتب به من زنگ میزد. من تصمیم گرفتم از نیروی هوایی بیرون بروم. این قدر توی فشار روحی بودم. نمیدانستم حالا کی چنین اتفاقی میخواهد بیفتد. به مصطفی اردستانی گفتم مصطفی نرو اینور آنور. میگفت الخیر فی ماوقع. هر چی خیر است پیش میآید. بعد من رفتم شیراز؛ ایشان تشریف آوردند شیراز، فکر کنم بخاطر من هم تشریف آوردند شیراز. گفتم بیا با شما صحبت کنم. رفتیم آنجا؛ معمولاً ایشان هر جا تشریف میبردند توی انبارها را میگشتند. ببینید چقدر دلسوز بودند. میرفت تمام انبارهای قطعه را میگشت که اگر یک قطعه سرشماری نشده، از قلم نیفتد. چرا که شاید این قطعه یک جایی به کار بیاید. ایشان قدم میزد توی این انبارها و وسایل و تجهیزات را بازدید میکردند. یا مثلاً هواپیما در یک جایی خورده بود زمین، توی اینها را میگشتند. توی شیراز بود میگفتم منصور جان ولش کن اینها را بیا برویم. میرویم انشاءالله نواش را میخریم. میگفت حبیب از دست تو. ما خدمت ایشان بودیم تا عصر، مراسم تشریفات و خداحافظی بود، و ایشان تشریف بردند.
شهید ستاریهای آینده یک روز بچهی هفت هشت سالهای سر خاک شهید ستاری بود. من با لباس پرواز بودم. سالهای ۷۴، ۷۵، او به من گفت که آقا شما خلبان هستید؟ گفتم بله. بعد به من گفت که من هم میتوانم خلبان بشوم؟ من گفتم بچه را یک آزمایش بکنم ببینم چه میگوید؟ بعد گفتم بله میتوانی ولی یک امتحانهایی دارد. مثلاً اگر به تو گفتند از یک ساختمان ۲۰ طبقه باید بپری پایین، میپری؟ بچه به من گفت اگر برای خدا باشد، میپرم. واقعیت این است که مملکت ما مملکت آقا امام زمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف است و بچههای خوب هم در آن زیاد است. اینها شهید ستاریاند. اینها شهید باباییاند. اینها شهید اردستانیاند. اینها همانها هستند.
انتشار خبر اعدامـ شیخ باقر نمر روحانی شیعی عربستان در دومین روز از آغاز سال ٢٠١٦ میلـادی به احتمال زیاد یکی از عجیب ترین و در عین حال تاسف بارترین جنایات حقوق بشری در این سال خواهد بود. اعدامـ شیخ عربستانی در حالی صورت گرفته که پیش از این بسیاری از رهبران کشورها و مجامع حقوق بشری نسبت به حکمـ اعدامـ وی واکنش نشان داده و خواستار لغو آن شده بودند. همچنین ترس از واکنشهـای داخلی در عربستان بویژه در مناطق شرقی این کشور، طی ماههـا اجرای حکمـ اعدامـ شیخ نمر را به تعویق انداخت تا آن که سرانجامـ در خبری غیره منتظره اجرای اعدامـ شیخ نمر در تاریخ دومـ جنوری ٢٠١٦ از جانب وزارت داخله عربستان سعودی تائید شد و خیلی زود این خبر به سرخط رسانههـای منطقهای و بین المللی تبدیل گردید. اما براستی شیخ باقر نمر، روحانی شیعی عربستان که بود؟
شیخ نمر باقر النمر در منطقه العوامیه از استان قطیف در شرق عربستان در سال ١٣٧٩ قمری/١٩٥٩ میلـادی در خانوادهای شیعه مذهب و اهل علمـ و خطابه پرورش یافت. پدر وی حاج علی بن ناصر آل نمر یکی از خطبای معروف منطقه شرقیه بود. شیخ النمر تحصیلـات خود را در شهر العوامیه آغاز کرد و تا پایان دوره راهنمایی آنجا بود. در سال ١٣٩٩ه.ق به ایران رفت و به دروس حوزوی پرداخت و تحت اشراف و تربیت سید محمدتقی مدرسی، پسر خواهر مرحومـ سید محمد شیرازی، در مدرسه قائمـ تهران در پاکدشت قرار گرفت. پس از ١٠ سال تحصیل علومـ حوزوی و بحث و درس به سوریه رفت و در کنار بارگاه مرقد حضرت زینب(س) در حوزه علمیه حضرت زینب(س)، شهر قمـ درسهای زیر را فرا گرفت:
ایشان به تدریس دروس مکاسب و کفایه میپرداخت و چندین دوره در سوریه و تهران کتابهای لمعه دمشقیه، جامع المدارک، مستمسک العروه الوثقی شهید صدر و جزوههای دیگر تدریس میكرد.
پس از بازگشت به عربستان مرکز مذهبی (الـامامـ القائم)(عج) را در شهر العوامیه تأسیس کرد که در واقع سنگ بنای تأسیس(مرکز اسلـامی) در سال ٢٠١١ بود.
پشتوانه فكری و تحقیقاتی
شیخ نمر در مدارس جریان شیرازیها و مدرسیها به تحصیل مشغول و تحت تأثیر تعالیمـ همان حوزه بود. در این مدارس سبک و سیاق سنتی بسته و محدود به استادان جریان دارد.
آقای نمر نیز همـچون بسیاری از شیعیان دنیا تحت تأثیر آیت ا... خمینی(ره) و آیتا... خامنهای، قرار گرفت و فطرت پاکش به سمت تحول و انقلـابیگری کشیده شد. نمر به شاگردش گفته بود که اگر آقای مدرسی به من اجازه اجتهاد دهد و بگوید دست از انقلـاب اسلـامی و امامـ خمینی(ره) بردار، آن اجازه اجتهاد را پاره خواهمـ کرد و به فعالیت خودمـ ادامه خواهمـ داد. با اینكه نمر در جو سنتی و بسته حوزه شیرازیها تحصیل کرده بود، اما تحت تأثیر این جو قرار نگرفت و به صورت یکپارچه برای قیامـ و انقلـاب و حرکت دادن مردمـ به سمت رهایی از نظامـ آل سعود و آل خلیفه در بحرین فعالیت میکرد و هرگز راضی به سکوت و سازش و همکاری با نظامـ وهابی نبود و تسلیمـ نشد. این روش و منش حتی به خانواده و اطرافیان ایشان سرایت كرده است.
فعالیتها
شیخ نمر، از جمله روحانیون فعال در منطقه الشرقیه عربستان، طی سالهای قبل فعالیتهای خود را بر مبارزه با حکامـ فاسد و مستکبر حوزه خلیج فارس متمرکز کرده بود و پس از آغاز اعتراضهای مردمی در مناطق شرقی عمدتاً شیعهنشین عربستان سعودی، فعالیتهای خود را بر مبارزه با خاندانهای حاکمـ بر عربستان و بحرین متمرکز کرد. وی بارها در زمانهای متفاوت مورد آزار و اذیت نیروهای اطلـاعاتی سعودی قرار گرفت از جمله زندانی خانگی شد، اما هیچکدامـ از این توبیخهای متعدد مانع از فعالیت وی نشد.
نخستین بازداشت شیخ نمر به می٢٠٠٦ باز میگردد. شیخ به محض بازگشت از سفر کوتاهمدتش به بحرین، به دلیل مشارکت در همایش بینالمللی قرآن کریمـ از سوی نیروهای امنیتی رژیمـ سعودی بازداشت شد. اتهامـ شیخ این بود که در این همایش در عریضهای از رژیمـ سعودی خواسته بود به قبرستان بقیع رسیدگی كند، مذهب تشیع را به رسمیت بشناسد و شیوههای آموزشی و درسی کنونی حاکمـ بر عربستان را تغییر دهد یا لغو کند. دومین بار در ٢٢ آگوست ٢٠٠٨ در شهر قطیف به دست نیروهای امنیتی رژیمـ سعودی بازداشت شد. اتهامـ شیخ بنابر ادعای رژیمـ سعودی، درخواست از شیعیان مناطق شرقی عربستان برای آماده شدن به منظور دفاع از خود و جامعه خویش بود که رژیمـ ادعا میکرد این سخنان نمر به معنی تحریک شیعیان عربستانی برای جدایی از حکومت مرکزی است. رژیمـ سعودی از بیمـ قیامـ مردمی و خشمـ و غضب شیعیان مناطق شرقی عربستان، شیخ نمر را ٢٤ ساعت پس از بازداشت آزاد کرد.
در سال ٢٠٠٨ آیتا... النمر به استان دحامـ فراخوانده شد، اما نرفت؛ در نتیجه نیروهای امنیتی وی را بازداشت و مجبور به امضای تعهدی کردند که بر اساس آن دیگر اجازه سخنرانی نداشته باشد. او نیز زیر بار این تعهد نرفت و به زندان افتاد، اما رژیمـ از ترس خشمـ شیعیان پس از یک شبانهروز مجبور به آزادی وی شد.
٨ جولـای ٢٠١٢ حادثهی درگیری آل سعود با شیخ نمر را باید نقطه عطف مهمی در تاریخ روابط نمر و آل سعود برشمرد که سبب شد تا نیروهای امنیتی سعودی پس از شلیک به سمت وی و زخمی کردن شیخ او را بازداشت کنند. سخنگوی حکومت سعودی در آن زمان پس از بازداشت شیخ نمر در سخنانی اظهار کرد که دستگاه امنیت یکی از (فتنهانگیزان) شورا را بازداشت کرد و چون هنگامـ بازداشت از خود مقاومت نشان داده و اقدامـ به شلیک به سمت نیروهای امنیتی کرده این نیروها بلـاجبار وی را هدف قرار دادند. برادر شیخ نمر توضیح میدهد که: خبر بازداشت شیخ نمر را در دفتر کارمـ به من دادند به همین سبب با سرعت خود را به محل اتفاق رساندمـ. و در آنجا با خودرویی که با دیوار اصابت و لکههای خونی که زمین را رنگین کرده بود، مواجه شدمـ. وی میافزاید: البته انتظار بازداشت وی توسط رژیمـ را داشته چون او زبان گزنده علیه رژیمـ داشت.)
دستگیری دیگر شیخ نمر آل نمر در ١١ جولـای ٢٠١٣ در اثر حملهٔ مسلحانهٔ نیروهای امنیتی به وقوع پیوست که وی را به مکان نامعلومی انتقال دادند. پس از آن در نوامبر ٢٠١٤، حکمـ اعدامـ نمر از جانب دادگاه ویژهٔ جزایی عربستان سعودی اعلـامـ شد و وی محکومـ به مرگ از طریق گردن زدن با شمشیر شد. مردمـ عربستان با برگزاری تظاهرات گسترده در شهر قطیف تحت عنوان یومـ النمور، آزادی شیخ نمر باقر النمر را خواستار شدند. همچنین پس از این تظاهرات، هزاران تن از مسلمانان شیعهٔ القطیف در شرق عربستان سعودی در مراسمـ تشییع جنازهٔ مردی شرکت کردند که در جریان تظاهراتی در اعتراض به دستگیری شیخ نمر باقر النمر، روحانی برجستهٔ شیعه کشته شده بود.
در ٤ مارچ ٢٠١٥ دادگاه تجدید نظر شیخ نمر را به اتهامـ اطاعت نکردن از ولی امر به اعدامـ محکومـ کرد. دادگاه تجدید نظر، اتهامات مطرح شده علیه شیخ نمر با حکمـ صادر شده از سوی دادگاه پیشین وی (دادگاه بدوی) که "محاربه" بود را متناسب ندانست و اعلـامـ کرد که "قتل تعزیری" یا همان اعدامـ با "جرمـهای ارتکابی از سوی متهمـ متناسب است. برادر شیخ نمر خبرهای منتشر شده مبنی بر اینکه حکمـ اعدامـ شیخ نمر النمر از سوی دادگاه تجدید نظر عربستان تأیید شده را تکذیب کرد. اما در نهایت وزارت داخله عربستان سعودی در ٢جنوری ٢٠١٦ خبر اجرای حکمـ اعدامـ شیخ نمر را منتشر کرد.
ما جوانان شیعه اعلام می داریم که به زودی انتقام خون شهید آیت الله نمر باقر النمر را از حکومت وهابی- یهودی عربستان خواهیم گرفت.
منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قرب است
و به شکر اندرش مزید نعمت.
هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است
و چون برمی آید مفرح ذات
در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
چه زبانی قادر به شکرگذاری نعمتهایی ست که به ما ارزانی داشتی...
الهی...
به چه زبانی شکر نعمتهای بیکرانت رابگویم..
کدامین زبان قادربه شکرگذاریست؟
الحمدلله رب العالمین....
به خاطر پدرومادری که به من دادی.
پدرومادری پرهیزکارومومن پدرومادری باایمان وباخدا واهل بیت پدرومادری که من را درراه اهل بیت (ع)قراردادند کامم رابانام حسین گشودند نامم رابانام امیردلهاپیوند دادند
این نعمتهای نایاب راقابل وصف نیست فقط شکر گذارم بخاطر اینکه فرزند این انسانهای وارسته هستم تعریف نیست بلکه واقعیت است
الهی...
شکر بخاطر مادری که پاکدامن است مادری که باتقواست مادری که حتی لحظه ای به گناه فکر نکرده است مادری که فرزندان خودراصحیح وواقعی تربیت نمود
واما پدرم...
پدر این کوه*دشت*دریا*آتش کوهی ازاستقامت دشتی ازکرامت وبخشش دریای مهربانی وآتش غیرت پدرکه دمی نیاسود تاما بیاسائیم پدری که شبی خواب آرام نداشت تاماخواب آرام داشته باشیم
پدری که دراین وادی بی غیرتی و هرزگی... لحظه غافل از ناموس خود نشد لحظه ای نگذاشت نگاهی آلوده به ناموسش آرامش رابرهم بزند پدری که باتمام مشکلات ورنجها وبیماریها... آرامش مابود
خدایا نگهدار مادرپاکدامنم رابرایم به حق پاکی حضرت زهرا(س)
وبیامرزپدرم رابه حق غیرت حضرت ابالفضل(ع) آمین به حق محمد وآل طاهرینش
او همانند دیگر مردان راه حق ار روزی که قدم در راه انقلاب نهادند همواره سر و جان خود را برای نثار در راه خدا به روی دست داشتند.
سرزمین های داغ خوزستان و گردنه هاب برافراشته کردستان سال ها شاهد آمادگی و فداکاری این انسان پاک نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهه های دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و خودگذشتگی او حفظ کرده است.
بسم ا... الرحمن الرحیم
«من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلو تبدیلا»
آن روز که گل آدم سرشته شد و خداوند از روح خود در او دمید، آدم روحی الهی گرفت، موجودی پاک و مقدس گردید، به چنان مقام عظیم و رتبتی شریف نائل شد که خالق بر چنین آفرینشی خویش را تحسین نمود (فتبارک الله احسن الخالقین) اما ابلیس را که توان اینهمه عزت و رتبت نبود، نه تنها بر او سجده نکرد بلکه سوگند خورد تا آدمیان را از مسیر حق و راستی گمراه کند.
بگذارید از فرزندان آدم بگویم
که چون پا بر عرصه خاک نهادند قابیل ظلم و ستم پیشه کرد و هابیل اولین مظلوم در راه خدا به خون خویش غوطه ور گردید.
می خواهم از نوح بگویم که کشتی معجزه اش در آن روز عذاب، مسافران را به ساحل سلامت و سعادت رساند و عده ای در دریای جهالت و تاریکی به هلاکت رسیدند.
از قهرمان پیکار با بت پرستی ابراهیم می گویم، که به جرم شکستن هرچه غیر خدا، در آتش خشم نمرودیان گرفتار شد، اما دست پروردگار آتش را برای مهمان نوازی خواند.
داستان حماسه عصای موسی را شنیده ای، که چگونه فتنه ها و حیله های فرعونیان را بلعید و فرعون را که می گفت من خدای شما هستم از بین برد.
می خواهم از صغیفه بنی ساعده بگویم، هنوز ساعتی از رحلت پیامبر نگذشته بود که وصایای او را فراموش کردند، در صغیفه جمع شدند تا خلیفه تعیین کنند. اما دیگر از صغیفه نمی گویم، صغیفه ای که کمر شیعه را شکست،شیعه را خون جگر داد، علی را 25 سال خانه نشین کرد، ریسمان بر گردن مولا آویخت، فرزندان مطهرش را مظلومانه، مسموم، شهید و تبعید نمود.
تاریخ را ورق می زنم (2) در امتداد بیکران نور و معرفت:
می خواهم از شاهنامه شهیدان ارتش اسلام حکایت کنم، می خواهم از سالار شهیدان ارتش سپهبد شهید علی صیاد شیرازی بگویم، می خواهم از مردان مردی همچون ستاری ، بابایی ، شیرودی ، کشوری و اردستانی بگویم. مردان مردی که وجب به وجب این مرزو بوم حکایت از رشادت ها و مردانگی های آنان دارد. همان مردانی که همچون غزل لبریز از احساس و همچون مثنوی سرشار از حکمت و معنا بودند.
از سپهبد شهید علی صیاد شیرازی می گویم:
گلستانی بودی با دلاویز ترین گل های رنگا رنگ : داودی های ایمان، نرگس های اخلاص، لاله های راست قامت شهامت و شهادت!
چه خزان ها و طوفان ها از سرگذراندی، چه شکوهمند در گذرگاه گردبادهای مسموم، عطر پراکندی و نور!
می گفتی: «برادران! ماندن مهم نیست به هر قیمتی. ما عمل به تکلیف می کنیم»
می گفتی: «امام، معیار سعادت و شقاوت ماست. سعید آنکه مطیعش باشد و شقی آنکه تکذیبش کند.»
چه زیبا همه گفته هایت را به عمل تصدیق کردی و چه نیکو از امتحان های سخت الهی سرافراز بیرون آمدی!
آنگاه که منافقان کور دل نقشه برای سرنگونی این نظام و انقلاب می کشیدند، تو بودی که با فرماندهی مدبرانه خویش، تنگه مرصاد را به گورستان منافقین تبدیل کردی.
بگذارید از صیاد دلها بگویم:
همان که مردم کردستان از او به نیکی یاد می کنند، آن روز که طوفان جنگ سیاسی در اکثر شهرهای کشور به راه افتاده بود تعدادی جوان مخلص در جامه ارتشی و پاسداری در کردستان گرد هم آمده بودند و آنچه در میان آنان رونق داشت صفا، صمیمیت و ایثار بود. آن چیزی را که نمی دیدند خود بود، گویی کردستان آن روزها قطعه ای از بهشت شده بود همچنان که امروز خیلی از آنان در بهشت خدا کنار همند. وجب به وجب خاک کردستان نشان از شجاعت، لیاقت و ازخود گذشتگی آنان دارد.
می خواهم از فرماندهی و تصمیم گیری های مدبرانه او در اتاق جنگ قرارگاه کربلا بگویم، همان عملیاتی که منجر به فتح خونین شهر شد، آنگاه که صدام معدوم دم از قادسیه می زد، رشادت های صیاد و همرزمانش باعث عقب نشینی صدامیان گشت.
فرمانده ای بصیر، آگاه، پا به رکاب و به تمام معنی بسیجی بودی. به راستی در ظرفیت این دنیای فانی نمی گنجید، آسمانی بود. با دوستان هم سنگرت عهد و پیمان شهادت بسته بود.
در صبحدمی که عزم خدمت در رکاب مولا و مقتدایش را داشت توسط منافقین مجرم، خونخوارو روسیاه که هنوز عقده شکست عملیات مرصاد بر دل داشتند به شهادت رسید. به گفته مولاو مقتدایمان، " او همانند دیگر مردان حق از روزی که قدم در راه انقلاب نهاد، همواره سروجان خود را برای نثار در راه حق به روی دست داشت."
" سرزمین های داغ خوزستان و گردنه های برافراشته کردستان، سالها شاهد فداکاری و رشادت های این انسان پاک نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهه های دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت ها و ایثارگریهای او حفظ کرده است."
آری: آری: چه زیباست داستان رشادت و جان فشانی شهیدان سرزمین من، چه زیباست رشادت های سپهبد شهید علی صیاد شیرازی، حماسه، شور و شعور شهید عباس بابایی، شهید ستاری،شهید همت، شهید باکری، شهید کاوه، همه و همه کبوتران سفر کرده این مرز و بوم.
آری یاران همراه، و بیدار دلان آگاه، اینک مائیم، اینک مائیم و میراثی از جنس خون و غیرت، بصیرت و حماسه، اینک مائیم و چلچله هایی نیم سوخته، اینک مائیم آیات البینات کربلایی از مردان آسمانی، اینک مائیم و دشمنانی که تا بن و دندان مسلح شده اند برای نابودی ما، بعد شهدا چه کرده ایم؟
بگذارید از خوارج انقلاب روایت کنم، چه زود تاریخ تکرار شد.
عده ای دنیا طلب صغیفه نشین که از کشتن بی گناهان و آتش زدن قرآن و مساجد ابا نکردن، عزاداری حسین و یاد شهداء را به سُحره گرفتند. می خواستند بار دیگر علی را خانه نشین کنند.
آری، آری مسیر زندگی مان آکنده از مسیر حق و باطل است، اینک من و تو مسافر این راهیم، حاشا، حاشا که یاوه سرایان بتوانند در عشق و دلدادگی مان به امام و شهدا و عهدمان با ولایت مطلقه فقیه لحظه ای تردید کنند.
در پایان به امام و رهبرمان این اطمینان را می دهیم که اگر امروز دیگر صیاد و همت و بابایی نیستند، نگران نباش، راهشان را ادامه خواهیم داد و علم شان را بر دوش خواهیم کشید، و اگر اجازه دهی جان ناقابلمان را در راه دفاع از ارزشهای این انقلاب و نظام همچون گذشتگان نثار خواهیم کرد.
بر محمد و آلش، خمینی شهیدانش،خامنه ای و رزمندگانش صلوات،صلوات،صلوات.